برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17


برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17


برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13


برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13


برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13
این عکسی ک پایین مشاهده میکنید مربوط به دوقرن پیش است که این دو خواهر و برادر هفت ساله در ساعت 6 صبح در اثر اتش سوزی از بین میروند
و در خانه انها یک خوانواده ی دیگر با دوفرزند هفت ساله در انجا زندگی میکنند که هفته ی بعد در ساعت 6 صبح این دوفرزند نا پدید می شوند....
منظر عکس های بیشتر این دوخواهر و برادر باشید که به صورت عجیبی سربه نیز می شوند
+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 16:5 |
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13


برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13


برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13
سلام من محسن ربیعی هستم 24 سالمه ساکن کرج از بچگی
با خودم عهد بستم هیچوقت نترسم برای همین از همان بچگی
ترسناکترین فیلمها از قبیل جن گیر و طالع نحس و..رو میدیدم و
احظار روح میکردم.حدود دو هفته پیش دختر جوان همسایه بغلی ما
یکشب در حالی که آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حیات پرید
و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پیرش هم دیوانه شد و در تیمارستان بستری شد.
پلیس نتوانست علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروک مانده تا
یکی بیاد بخترش.خلاصه یکی از روزهای آخر هفته مادرم اینا
چون حال مادربزرگم بد بود به تهران رفتند و گفتند شب می مانند
منم برای اینکه تنها نباشم به دوستم مهرداد زنگ زدم و گفتم
بیاد خونه ما اونشب ما در مورد همه چیز صحبت کردیم تا بحث رسید
به ترس و وحشت مهرداد با لحنی از تمسخر گفت: اگه من الان اینجا
نبودم تو از ترس شلوارتو خیس میکردی نه و بعد هرهر خندید.
گفتم: اگه یه نفر تو دنیا باشه که از هیچ چیزی نترسهاونم منم خودت خوب
میدونی .مهرداد با بی حوصلگی گفـت: برو بابا اینا همش حرفو دروغه
منم با عصبانیت گفتم: چرند نگو هیچم دروغ نیست
من از بچگی با جن و روح بزرگ شدم اصلا هم از هیچی نمیترسم
مهرداد گفت: اگه راست میگی خوب ثابت کن
چرا همیشه حرفش رو میزنی؟
منم گفتم: خیلی خوب با احضار روح چطوری؟
مهرداد گفت: خوب از هیچی بهتره!
ساعت 12 نصفه شب بود و من و مهرداد داخل حیاط شروع به احضار روح کر
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13
یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...
یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شکه که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....
-----------------------------------
+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 23:34 |
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13
یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...
یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شکه که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....
-----------------------------------
+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 23:34 |
برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13