خرید بک لینک
ساعت از نیمه شب گذشته بود.مجبور شده بودم ماشین نیمه خرابم رو وسط جاده ی یخ زده رها کنم و خود نیز به دنبال سر پناهی برای گذراندن شب به راه افتادم.میدویم و میدویدم در حین راه بارها پایم به ریشه های درختان که از زمین بیرون زده بودند گیر میکرد و من را با صورت به زمین پرت میکرد.این بار وقتی از زمین بلند شدم خانه ای که به نظر متروکه می امد را جلوی روی خود دیدم . دریغ از لحظه ای تامل به سمت ان قدم برداشتم وقتی به در رسیدم دستان منجمد شده ام را به در نزدیک کردم و ان را فشردم در با صدای{غژژژژژژژ}باز شد با تردید داخل شدم وصدای بسته شدن در را از پشت سرم شنیدم رفتم و کنار شومینه روی صندلی چوبی نشستم چشمانم تازه گرم خواب شده بود که سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم وقتی چشمانم رو باز کردم با مردی سیاه پوش با جسه ای درشت چشمانی سرخ و...و و دستان خونین روبه رو شدم داشت به من نزدیک میشد که به سمت پله ها فرار کردم ورفتم بالا در همه ی اتاق ها قفل بود جز یکی در همان اتاق را باز کردم و به انجا پناه اوردم نفسم به سختی بالا می امد در همین حین تلفن اتاق به صدا در امد تلفن را برداشتم:الو... صدایی کلفت و مردانه ای فریاد زد:من مردی هستم با دستان خونین دارم با سرعت به طبقه ی بالا میایم بی اختیار تلفن را کوبیدم سر جایش دندان هایم بهم میخور و میلرزید صدای نفس نفس زدنم در صدای تلفن گم شد تلفن را برداشت

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

در این بخش می پردازیم به ترسناک ترین داستان کوتاه روز.پسر عموی بزرگم منزل ای را خرید و همان را بازسازی کرد. همان منزل در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در همان اقامت نداشت، یعنی درست از آن زمانی که مالکش یک دکتر بود و درگذشت. مطب و داروخانه همان دکتر در پشت منزل واقع شده بود. یک خانه سرایداری هم کنار منزل بود….از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، اما دکتر مخالفت نموده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز مي نمايد. همان وقت رسم بود که پس از مرگ هر فرد در منزل، تا مدتی روی همه آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند اما از قرار معلوم دکتر از همان رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون منزل بسیار خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد ننمود. زمانی که در ایام عید به همراه داداش کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای قشنگ مقابل راه پله اعتنای مرا به خود جلب نمود. در حالی که به دقت و از نزدیک همان آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی همان به چشم می خورد. من با آستین لباسم تلاش کردم که همان لکه ها را پاک کنم اما در کمال شگفت و ناباوری متوجه شدم که خاصیت انگشت به خورد آینه رفته میباشد و پاک نمی گردد!

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

ا سلام…داستان من یک داستان ۱۰۰% واقعی هست…دوست من … در یک خانه قدیمی در قوچان زندگی می کرد و درس می خواند و دانشجوی قوچان بود و هست…سجاد با دوتا از دوستانش اونجا زندگی می کرد به اسامی محمد و علی…از در کوچه که وارد خانه می شدیم یک رهرو بود و ظرفشویی درون همین راهرو بود و در انتهای راهرو یک اتاق سمت چپ و یکی سمت راست که اتاق سمت چپی مثل انبار بود و درون آن یخچال و رختخواب و خرت و پرت های خودشون رو گذاشته بودند و در اتاق سمت راست زندگی می کردند و درس می خواندند و در انتهای راهرو درب حیاط بود که درون این حیاط درخت بید بزرگی وجود داشت که منظره ترسناکی داشت…درب های اتاقها هیچ چفت و قفلی نداشت و هیچوقت کیپ نمی شد و موضوع جالب این بود که اتاق سمت چپ بارها باعث ایجاد حالتهای عجیبی در بچه ه شده بود و هر سه به این امر اشاره می کردند که این اتاق هروقات میریم توش یک پایی میخوریم…… اینگونه تعریف کرد:داشتم تو اتاق چپی میکروبیولوژِی میخوندم.بچه ها داشتن تو اتاق پاسور بازی می کردن.یه لحظه می خواستم برم یه سری بهشون بزنم که یکدفه دیدم در داره خود به خود بسته میشه.در کیپ کیپ شد و من تعجب کردم.اومدم درو باز کنم هرچی کشیدم باز نشد.همونجا حس کردم یکی پشت سرم هست.برگشتم و وحشتناکترین صحنه کل زندگیم رو دیدم.یک زن لخت با پوستی چروکیده چهارزانو ته اتاق نشسته بو و موهای مشکیش یکطرف صورتش رو پوشونده بود.داشت

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

این داستانی که تعریف میکنم 3سال پیش برام اتفاق افتاده.من برای انجام کاری مجبور بودم 2ماه تو باغ پدریمون تو شهریار باشم و فقط هر 2هفته یک روز میتونستم برم بیرون،این باغی که بهتون میگم چند نسل که معروف به سنگین بودن و اینو تمام غریبه هایی که مخفیانه اومدن اونجا میگن ولی ما خودمون حس میکنیم که همیشه اینطوری نیست... وفقط بعضی شبها هست که واقعا خودمونم اینو میفهمیم و سگهای تو باغم تو اون شبها تا صبح صداشون در نمیاد و یه گوشه خودشونو جمع میکنن.تو همین شبهایی که تو باغ بودم خیلی دلم میگرفت بعد منتظر میشدم وقتی پدرم میخوابید میرفتم بیرون یکمی جلوتر از خونه باغ آتش روشن میکردم و تا نزدیکای صبح کنارش میشستم،شبای اول متوجه شدم تنها نیستم و کنارم کسی هست ولی چون از بچگی به پدرمون چیزی میگفتیم میگفت چیزی نیست فکر کردی منم گفتم لابد خودم دارم خودمو میترسونم،شبهای بعدی که آتیش روشن میکردم تو فاصله 50متری خودم کنار دیوار گاوداری متوجه عبور یه نفر شدم ولی وقتی دقت کردم فهمیدم یک نفر نیست بلکه تقریبا 20نفر از اونجا میرفتن و میومدن که من همونجا فرار کردم تو خونه و تا صبح بیرون نیومدم و چند شب هم آتش روشن نکردم ولی یه شب دیگه که تقریبا ترسم کمتر شده بود کنار آتش متوجه چیزی شدم و تا سرم و برگردوندم یک چیز سیاه به بزرگی یک آدم معمولی یه فاصله به طول 6یا7مترو پرید و رفت لای درختا و من تا یک ربع نتونستم

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

این داستان تا حدودي از یک خاطره واقعی گرفته شده است ولی حدود 80 درصد آن ساختهو پرداخته ذهن می باشد.الان وقتشه بچه ها.....!پدر آمد و خبر اسباب کشی را به ما داد و گفت:بالاخره گرفتمش.مادر نالید:نه.....!داستان از این قرار بود که پدرم در کارخانه لبنیات در حاشیه شهر کار می کرد و مدت ها بود از هزینهزیاد رفت و آمد به بیرون شهر می نالید.بالاخره پس از مدت ها یک خانه قدیمی در چند کیلومتري کارخانه پیدا کرد و ما مجبور شدیم به آنجانقل مکان کنیم.دلیل اینکه می گویم مجبور شدیم این است که هیچ راضی به این کار نبودیم.حالا می فهمید چرا.ما چهار نفر بودیم. من و خواهرم و مادر و پدرم. اسم من سهراب است.دلیل اینکه من و مادرم و خواهرم راضی به این نقل مکان نبودیم این بود که آن خانه خیلی قدیمی بودو به قول مادربزرگم(خدا بیامرزدش)همه ي خانه هاي قدیمی پر از جن و ارواح خبیث بودند.ولی جرئت نداشتیم به پدر چیزي بگوییم چون عصبانی می شد و فکر می کردم ما ترسوییم و به منمی گفت:تو خجالت نمی کشی پسر؟تو مثلا 16 سال داري! باید براي خواهرت که 14 سال داره الگو باشی!ترسو!خب ترس داشت دیگه! شما بودید نمی ترسیدید؟پدرم یک موتوري قدیمی دارد و به هیچ دردي نمی خورد ولی از آنجا که یادگاري است به هیچ وجهحاضر نشده با موتوري جدید عوضش کند.یک کامیون براي بردن وسایلمان کرایه کردیم و آن را به خانه جدیدمان منتقل کردیم.خانه ي بزرگیبود! حداقل 3

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

دخترخالم می گفت یکی از استادهاشون(فکر کنم استاد معارفشون تو دانشگاه بوده) طریقه ی احضار کردن همزاد رو بهشون گفته بوده که یکسری اعمال خیلی سختی داشته که تا جایی که یادم میاد فکر کنم تا 40 روز چندین چیز مثل گوشت و شکلات و شیر و ... رو نباید بخوری و یکسری اعمال دیگه که چون خودم دلم نمی خواست، ازش دقیق نپرسیدم.اینارو هم همینطوری گذری بهم گفت... بعد از انجام همه ی این اعمال بعد از 40 روز همزادت رو می بینی که حتی اینم یک شرایط خاصی داره و به راحتی برای هر کسی نمیشه... می گفت مثلآ اگر اولین بار که دیدیش بترسی و وحشت کنی میره و دیگه برنمی گرده. باید قابلیت دیدنش رو داشته باشی.... حتی می تونه در خیلی موارد کمکت کنه.ولی نباید ازش هر چیزی بخوای منظورم چیزیه که مثلآ از نظر اخلاقی درست نباشه یا چیزای دیگه چون ممکنه که بره ... اینو هم یادمه که گفت اگرم ازش بخوای کاری رو نکنه چون ناراحتت میکنه گوش میده... چون اینو دخترخالم پارسال برام تعریف کرده بود و منم دیگه اصلآ بهش فکر نکردم چیز زیادی یادم نیست ولی اینطور که تو میگی فکر نمی کنم همزادت باشه چون همزاد بیشتر جنبه ی کمک داره ولی اینی که تو میگه بیشتر انگار آزارت میده در ضمن همزاد هر وقت که تو بخوای حاضر میشه نه اینکه خودسر باشه..... راستش این قضیه ی تو شبیهه قضیه ی خواهرمه البته برای اون به این شدت نیست... یه مدتی بود که خواهرم می گفت شب ها که

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

مادر از پله ها پائین آمد، امیر را دید که هم چنان مشغول تعمیر آبگرمکن است . به گوشهامیرخان تو از ساعت چهار بعدازظهر توی این سرما داری با » : در زیرزمین تکیه داد و گفتاین آبگرم کن ور می ری، آخه این چه کاریه؟ ول کن، خسته نشدی؟ حالا حموم نرو، چی«. می شه به خدا خیلی حوصله داری، من به جای تو خسته شدمامیر جوان قوی هیکل و چهارشانه بوری بود . رو به طرف مادر کرد، تمام صورت و پیراهنش دودی و سیاه شده بود گفت:نه ننه، ببین اصلاً مشکلی نداره، تمام لوله ها رو پاک کردم، سه دفعه کاربوراتورو »سرویس کردم، نفت می آد، روشن می شه، تا بالای سرش هستم کار می کنه، باورت«. نمی شه دو قدم اونور می رم خاموش می شهخب مادر حالا نزدیک عیده خودتو حاجی فیروز کردی، برو بیرون یه کاسبی هم بکن، »ول کن دیگه شب شد . حتماً خرابه دیگه، شاید هم ایرادی داره تو ن م یدونی .... ولش کن، منروی اجاق گاز آشپزخونه آب گرم می کنم، بیا دست و صورتت رو بشور، ولش کن هوا سرده،« می چاییامیر با کف دست چندبار به بدنه آبگرمکن زد، بعد کف دستهایش را به لبه در آن مالید ونه مادر زیرزمین گرمه، ساختمون خیلی قدیمی است، ببین چه پایه ها یی داره، این » : گفتقدیمی ها هم چه کارها می کردن . نزدیک یک متر پایه زده، زیرزمین رو طوری درست کردهکه تابستون خنک، زمستون گرم باشه، این دفعه دیگه جوری سرویس کردم که خراب نشه،«. الآن تموم می شه«؟ م یخوای برات چایی بیارم »

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 6:17

چهارشنبه شب 29 اسفند بود و شب عید.ما هم مثل هر سالمیخواستیم بریم شمال خانه ی مادربزرگمحدودا ظهر بعد از ناهار حركت كردیم من و بابا و مامانم و امیر برادر كوچكم.توی جاده مدام به تعطیلات فكر میكردم اصلا راضی به این تبعید اجباری نبودمدلم میخواست پیش دوستام باشم.راستی یادم رفت بگم من . . .چهارشنبه شب 29 اسفند بود و شب عید.ما هم مثل هر سالمیخواستیم بریم شمال خانه ی مادربزرگمحدودا ظهر بعد از ناهار حركت كردیم من و بابا و مامانم و امیر برادر كوچكم.توی جاده مدام به تعطیلات فكر میكردم اصلا راضی به این تبعید اجباری نبودمدلم میخواست پیش دوستام باشم.راستی یادم رفت بگم من رویا هستم و 21 سالمه.مثل همیشه و من و داداشم پشت ماشین بودیم و مامان بابا جلو و بازم مثل همیشهبحث گذشته ها و خاطرات جوونی هاشون بود.بابام در حالیكه مشتی بادام زمینی رو انداخت بالا با همان دهان پر شروع به صحبت كرد:وقتی بچه بودم یه روزی مثل همین روزا بود مادر خدابیامرزم از دست منو 3 تا داداشمآجیلارو قایم میكرد اما بی خبر از اونكه من آمارشو داشتم.یادش بخیر كلی شرط با داداشاممیبستم و كلی وقل ازشون میگرفتم تا آدرسو بهشون بدم.خلاصه بعدم لو رفتمو یه كتك حسابی خوردم.بعد هم سرشو برگردوند تا عكس العمل مارو ببینه كه یكدفعه یه ماشینسبقت گرفت و با فریاد مادرم بابا بخودش اومد و فرمونو پیچوند خلاصه شانس آوردیمو زدیم كنار. بابا به این بهانه 2

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

بسیاری از افراد مدعی شده اند که تماس های تلفنی با عزیزان مرده خویش داشته اند. اغلب این تماس های تلفنی در طی 24 ساعت پس از مرگ فرد روی می دهد و اکثریت کسانی که به آنها تلفن شده کسانی بوده اند که گره های عاطفی و حسی بسیار عمیقی با فرد متوفی داشته اند. کارشناسان بر این باورند که این نوع ارتباط با هدف رساندن یک پیام , توصه یا هشدار از سوی ارواح به عزیزان آنها برقرار می شود. مواردی هم دیده شده که این تماس های تلفنی در بردارنده پیام های سالگرد تولد , ازدواج و غیره از سوی ارواح به عزیزان آنهاست. آیدا لوپینو ستاره سینما می گوید که پدر وی بعد از شش ماه که از مرگش گذشته بود به وی تلفن کرد تا محل نگهداری اسناد مالکیت خانه را که از چندی پیش گم شده بود , به اطلاع وی برساند. + نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 15:49 |

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

این عکسی ک پایین مشاهده میکنید مربوط به دوقرن پیش است که این دو خواهر و برادر هفت ساله در ساعت 6 صبح در اثر اتش سوزی از بین میروند

و در خانه انها یک خوانواده ی دیگر با دوفرزند هفت ساله در انجا زندگی میکنند که هفته ی بعد در ساعت 6 صبح این دوفرزند نا پدید می شوند....

منظر عکس های بیشتر این دوخواهر و برادر باشید که به صورت عجیبی سربه نیز می شوند

+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 16:5 |

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

سلام من محسن ربیعی هستم 24 سالمه ساکن کرج از بچگی با خودم عهد بستم هیچوقت نترسم برای همین از همان بچگی ترسناکترین فیلمها از قبیل جن گیر و طالع نحس و..رو میدیدم و احظار روح میکردم.حدود دو هفته پیش دختر جوان همسایه بغلی ما یکشب در حالی که آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حیات پرید و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پیرش هم دیوانه شد و در تیمارستان بستری شد. پلیس نتوانست علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروک مانده تا یکی بیاد بخترش.خلاصه یکی از روزهای آخر هفته مادرم اینا چون حال مادربزرگم بد بود به تهران رفتند و گفتند شب می مانند منم برای اینکه تنها نباشم به دوستم مهرداد زنگ زدم و گفتم بیاد خونه ما اونشب ما در مورد همه چیز صحبت کردیم تا بحث رسید به ترس و وحشت مهرداد با لحنی از تمسخر گفت: اگه من الان اینجا نبودم تو از ترس شلوارتو خیس میکردی نه و بعد هرهر خندید. گفتم: اگه یه نفر تو دنیا باشه که از هیچ چیزی نترسهاونم منم خودت خوب میدونی .مهرداد با بی حوصلگی گفـت: برو بابا اینا همش حرفو دروغه منم با عصبانیت گفتم: چرند نگو هیچم دروغ نیست من از بچگی با جن و روح بزرگ شدم اصلا هم از هیچی نمیترسم مهرداد گفت: اگه راست میگی خوب ثابت کن چرا همیشه حرفش رو میزنی؟ منم گفتم: خیلی خوب با احضار روح چطوری؟ مهرداد گفت: خوب از هیچی بهتره! ساعت 12 نصفه شب بود و من و مهرداد داخل حیاط شروع به احضار روح کر

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...
-----------------------------------

یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شکه که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....
-----------------------------------

+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 23:34 |

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...
-----------------------------------

یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شکه که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!"....
-----------------------------------

+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 23:34 |

برچسب: نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:13

180-w700

برچسب: هواپیما, نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 11:11

صفحه بندی